حمد الله مستوفي قزويني
30
تاريخ گزيده
فرستاد ، پيش دوستى خليل نام [ تا رزق آورند آن دوست ] [ 1 ] جابت نكرد و غلامان ابراهيم بىمراد باز گردانيد . ايشان جوال پر از ريگ كرده بيامدند و با ابراهيم بگفتند . ابراهيم از خجالت بخفت . بقدرت حق تعالى آن ريگها آرد و گندم شد . هاجر از آن آرد نان پخت و ابراهيم را بيدار كرد تا بخورد و از هاجر پرسيد كه اين نان از كجاست ؟ گفت از آن آرد كه دوست تو خليل مصرى فرستاده است . ابراهيم دانست كه حق تعالى قدرت نموده است . گفت خليل مصرى نفرستاده بلكه خليل الله فرستاده او را بدين سبب خليل الله خواندند . ابراهيم آن گندم بكشت و از ريع آن خواستهء بىشمار برو گرد شد و مهماندارى پيش گرفت نمرود خواست كه يك بار ديگر بجنگ خداى تعالى رود لشكر جمع كرد و صفها بياراست و بافسوس مبارز خواست . حق تعالى سپاه پشه را كه ضعيفترين [ خلايق است ] [ 2 ] بجنگ او فرستاد . لشكر نمرود بيشتر از زخم نيش پشه هلاك شدند و پشهء كور لنگ در بينى نمرود رفت و مغز سر او خوردن گرفت تا بعد از چهار سال او را هلاك كرد . ساره هاجر را بابراهيم بخشيد . ابراهيم را از وى پسرى آمد ، در هشتاد و شش سالگى . او را اسماعيل نام كرد . ساره را بر آن [ رشك خاست ] [ 3 ] . هاجر را ختنه كرد ، [ بفرمان خداى تعالى بر او و ] [ 4 ] بر همه مسلمانان واجب شد . چون اسماعيل دو ساله شد ، ساره با هاجر عليه السلام شكيبا نبود . ابراهيم هاجر و اسماعيل را به زمين مكه برد آنجا بگذاشت . ببركت اسماعيل آب زمزم پيدا شد . چون قوم بنى جرهم بواسطهء آب آنجا آمدند ، اسماعيل در ميان ايشان پرورش يافت . چون اسماعيل [ چهار ساله ] [ 5 ] شد ، امر قربان رسيد و آن چنان بود كه ابراهيم نذر كرده بود كه اگر او را پسرى بود قربان كند . درين وقت فرمان آمد كه بوعده وفا نمايد . ابراهيم اسماعيل را قربان خواست كرد و چون از پدر و پسر در آن كار گرانى طبع نبود ، حق تعالى آن نيت پذيرفت و از بهشت
--> [ 1 ] - در نسخهء ر ، نيست [ 2 ] - ر : [ مخلوقاتند ] ، ك ، ف : [ خلايقند ] [ 3 ] - ك : [ رشك آمد خاست ] ، ف ، ر : [ رشك خواست ] [ 4 ] - در نسخهء ب نيست ، ك : [ بفرمان خداى تعالى ] ف : [ بر او و بر ] [ 5 ] - ر : [ چهارده ]